یاد ایام

سی سال زندگی کردن توی یک خانه با کمترین تغییرات، ممکن است خستگی‌ها و ملال‌هایی به‌همراه داشته باشد، اما چیزهای منحصربه‌فردی هم دارد که اگر طی این مدت چندباری اسباب‌کشی می‌کردی احتمالاً جایی، جایشان می‌گذاشتی و به چاه فراموشی می‌غلتاندی. چیزهایی که گاه از گوشة فراموش‌شدة انباری، پشت کتاب‌های ردیف بالای تاقچه‌ها که سال‌هاست خاک می‌خورند، کنج کمد فرتوتی که حکایت جوانیش را کسی به‌خاطر ندارد، و این‌جور جاها درمی‌آیند و انگار لحظاتی زمان را برای تو متوقف می‌کنند و اگر جرأتش را داشته باشی حتی می‌توانی همراهشان پرواز کنی به سال‌ها قبل، گمانم این همان چیزی است که بهش می‌گویند flight of fancy. چندروز پیش یکی از همین خاطرات مجسم را پیدا کردم، گوشة یک کمد زهوار دررفته که زمانی چنان دُرجی بود برای من و برادر. این یافتة من، یک کیف جیبی است، احتمالاً اولین کیف جیبی که داشته‌ام، اگر اشتباه نکنم همانی است که پُز داشتنش را به بقیة بچه‌های تنها کلاسِ پنجم دبستان سجادیه می‌دادم و با غرور توی جیب کاپشن سیلورم (اولین کاپشنم که جیب بغل داشت!) می‌گذاشتمش. نکتة جالب در مورد این کشف این است که محتویات کیف دست‌نخورده سرِ جایشان مانده‌اند. اشیایی که کم حرف ندارند برای گفتن. اگر می‌خواهید لحظه‌هایی را همراه من شوید به ادامة مطلب سری بزنید. البته پیشاپیش بابت کیفیت پایین عکس‌ها عذر می‌خواهم.

ادامه نوشته

تابستان‌هایی در همین حوالی

جمعه‌ها اصلاً حال دیگری داشت. روز صلح بود، دست‌کم تا ظهر، یا حتی بعدازظهر. صبح باید زودتر می‌رفتیم تا دستگاه خوبی گیرمان بیاید، با فیلم‌های خوب و پرطرفدار، دسته‌های سالم هم مهم بود. آرش که دوچرخه را می‌گذاشت روی جک، با بیم و امید می‌رفتیم داخل مغازة کوچک «پیشرو». مردی میان‌سال، کوتاه قد و خپل، همیشه هم داشت پشت سکوی نئوپانی جلوی دستش چیزی را لحیم می‌کرد. خوشم می‌آمد از بوی گرم دود لحیم که از تماس با هویة داغ در فضای کوچک مغازه پخش می‌شد و هویه‌ای که بعد انجام وظیفه‌اش توی آن فنر بزرگ عمودی روی میز آرام می‌گرفت. فامیلی اصلی‌اش را هیچ‌وقت نفهمیدم، همیشه صدایش می‌کردیم آقای پیشرو، شاید واقعاً هم همین بود ...

ادامه نوشته

به یاد تابستان 3 (خرده‌جنایت کودکی)

زردآلوها تقریباً تمام شده بود، خبری از آلبالوها هم نبود، انگورها هم هنوز غوره بود پس توی آسمان چیز قابل‌توجهی نبود مگر صعود گاه‌گدار به ارتفاع پیردرخت‌های زردآلو برای دیده‌بانی دشت‌های اطراف که جو و گندمشان درو شده بود و حالا ته‌مانده‌شان چراگاه گله‌های دمغ از گرمای تابستان بود. در نتیجه مجبور بودیم اکتشافات را بیشتر متوجه زمین کنیم. نقاط بکر در اطراف همین باغ کوچک هم وجود داشت به‌ویژه آن قسمتی که با یکی‌دوتا از خانه‌های روستایی هم‌دیوار می‌شد. حصار باغ بیشتر از درختان سنجد تشکیل شده بود مگر در همین قسمت که پرچین‌های گلی نیمه‌ویرانی داشت، دیوارهایی به عمر شاید چندصد سال که ما از ترس مارهای خیالی لانه‌کرده در آن‌ها خیلی اطرافشان آفتابی نمی‌شدیم.

...

ادامه نوشته

تصادف تاریخی

امروز تولد من بود، البته به تاریخ هجری قمری: 15 رجب 1406. مأموری که شناسنامه‌ام را نوشته حسابی بدخط بوده، ضمن نوشتن هم چند قطره آب یا مایعی شبیه آن روی بخشی از نوشته ریخته (البته شاید هم بعداً ریخته و کسی به من نگفته است) و جوهر این خط نازیبا درهم هم رفته و شده آشی شله‌قلمکار! تنها نکتة مثبتش این بوده که تاریخ تولد قمری را هم نوشته است. البته این روزها یافتن تاریخ معادل قمری کار سختی نیست، مثلاً می‌توانی به‌راحتی از این‌جا هر سه‌تا تبدیل را هم‌زمان انجام بدهی، اما خاطرم هست وقتی که مدرسه می‌رفتم و هنوز خبری از اینترنت نبود، با این دانشِ اضافی از زندگی خودم کلی به بقیة بچه‌ها پز می‌دادم!
...
ادامه نوشته

خاطره‌ای به‌مناسبت فصل امتحانات

تقاص

دماغی دارم که با ابهت تمام طعنه به نوکِ بالغ‌ترین عقاب‌های طلایی کوهستان‌های راکی می‌زند. نه، بگذارید این‌جوری بگویم که اصولاً آدمی هستم اهل ورزش؛ چندسال باشگاه رفته‌ام و از وقتی هم که رفتم دانشگاه و شدم خوابگاه‌نشین، گاهی شب‌ها را با دویدن دورِ دانشکدة پرگل و درخت ادبیات می‌گذراندم و گاهی هم سری به سالن کوچک بدن‌سازی‌اش می‌زدم. اما نمی‌دانم چرا توی کَتم نمی‌رفت که برای 1 واحدِ ناقابل تربیتِ یک، ساک ببندم و به‌مدت یک ترم، هفته‌ای یک‌روز خودم را بکشانم تا دانشکدة مهندسی و آن‌جا با سوت استاد فلانی بالا و پایین بپرم و آن‌قدر دور زمین کچل فوتبال دانشکده‌شان بدوم که دل و روده‌ام به‌هم بپیچد.

این شد که تربیتِ یک را دوسه ترمی عقب انداختم تا شاید فرجی بشود، که شد. یکی از دوستان به‌دلیل مشکلی که در یکی از نواحی حساس بدن برایش پیش آمده بود، به‌گواهی تنها دکترِ درمانگاه خیابان دانشگاه زاهدان از تربیتِ یک، به‌شکل متعارف آن، معاف شد و راهی دورة جایگزینی شد که به‌صورت کلاس درس برگزار می‌شد. اما نکتة نجات‌بخش این ماجرا برای من در آن بود که او از دفترچة من استفاده کرده بود و فقط زمان صدور گواهی، حقیقت را به دکتر گفته بود تا گواهی به نام خودش نوشته شود. من هم یکی‌دو ترم صبر کردم و در هفتمین ترم تحصیل با همان دفترچه رفتم تا از دکتر، که فکر می‌کردم همه‌چیز را فراموش کرده، به‌نام خودم گواهی بگیرم.

از ماجرا آن‌قدر گذشته بود که وقتی با رفیقم وارد مطب شدیم، درِ گوش من گفت که این، آن دکتر نیست و من هم با خیال راحت شروع کردم به شرحِ ماوقع و این‌که برای چه کاری آمده‌ام. پس از چنددقیقه‌ای که توضیحات دقیق پزشکی‌ام به پایان رسید، دکتر نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و گفت که این بیمار تو نیستی بلکه این رفیقت است ولی من برای تو هم گواهی صادر می‌کنم! بماند که با چه احساس تحقیری برگه را گرفتم، ولی چیزی که عصبانی‌ام می‌کرد رفیقم بود که با شدت و حدّت سعی داشت به دکتر بقبولاند که خودش نیست و دارد نقشِ یکی دیگر را بازی می‌کند! به‌هرتقدیر، این برگه‌ای که منقّش به یکی‌دو خط کلمات ناخوانای لاتین و فارسی، و مهر جناب دکتر بود، شد سند آزادی من از آن برنامة طاقت‌فرسا و ورود به دوره‌ای تئوری و آموزنده‌تر به‌نام تریبت‌بدنی ویژه.

تقریباً تمام بچه‌هایی که به‌دلایل واقعی مجبور به انتخاب این دوره به‌جای تربیتِ یک می‌شدند، برای تربیتِ دو، پینگ‌پنگ را انتخاب می‌کردند، ولی من نه این بازی را بلد بودم و نه علاقه‌ای به یاد گرفتنش داشتم. از طرفی چون آن‌طرف‌ها چیزی به‌اسم نظارت وجود نداشت، می‌توانستی علی‌رغم همة چیزهای وحشتناکی که درمورد اوضاع فیزیکی‌ات در آن گواهی نوشته شده بود، برای تربیتِ دو رشتة پربرخوردی مثل فوتبال را هم انتخاب کنی، یعنی کاری که من کردم. احتمالاً دوسال بازی در دورة دبیرستان، مهم‌ترین دلیل من برای این انتخاب بود اما حواسم به این نبود که شرایط این‌جا کمی متفاوت است.

اغلب هم‌کلاسی‌ها با هیاکلی بسیار ورزیده‌تر از من، با تجهیزات کامل مثل کفش استوک‌دار، و با تجربة بازی در زمین چمن و حتی تیم‌های سر و سامان‌دار پا به این کلاس گذاشته بودند. من هم که اصلاً توان هماوردی با آن‌ها را درون مستطیل سبز در خودم نمی‌دیدم، ترجیح می‌دادم دروازه را بپایم آن‌هم بدون دستکش. نیمی از ترم را به‌سختی و با گل‌آوراژی ناامیدکننده‌تر از مالدیو گذراندم تا این‌که در یکی از روزهای بهار، استاد هم تصمیم گرفت هم‌بازی دانشجوهایش شود و از بد روزگار تیم مقابل یک یار کم داشت.

استاد، که گویا سابقة دوری هم در باشگاه‌های استانی داشته، نوک حمله بازی می‌کرد و انگار حین بازی فراموش کرده بود که اغلب ما شاگردان کاملاً آماتور هم هستیم چون به‌نظر من داشت با تمام شور و توان یک سانتر فورواردِ جوان بازی می‌کرد. علی‌رغم این برتری یاری تیمِ حریف، نمی‌دانم چه شد که تا دقایق پایانی توانسته بودیم نتیجه را مساوی نگه داریم. کم‌کم داشتیم به خودمان امیدوار می‌شدیم که ناگهان توپ در موقعیتی مناسب و در فاصلة چندمتری دروازه خودش را رساند به پای استاد، او هم پس از دریبل مدافع مستقیم خود، با فکری که احتمالاً قبل از آن فقط از کلة رونالدو آن‌هم در موقعیت تک‌به‌تک با اولیور کان در فینال جام‌جهانی 2002 گذشته بود، شوتی را راهی دروازه‌ای کرد که بانَش من بودم. باقیِ ماجرا بین من بود و توپِ سرکش و همان دماغی که آن‌روز ابهتش شکسته شد.

برف

یکی از تصاویر زیبایی که معمولاً ممکن است در همین حوالی سال برای آدم پیش بیاید این‌طوری است: شب است و نشسته‌ای در اتاق، مشغول به دنیای مجازی هستی یا سر در کتابی داری. حواست نبوده تا برای صرفه‌جویی بیشتر در مصرف انرژی کشور و ایضاً جیب خودت کرکره را تاریک کنی یا پرده را بندازی که حفاظ‌های میان خود و دنیای بیرون را بیشتر کنی. بعدِ دقایقی که چشمانت خسته شده‌اند یا یادِ توصیه‌هایی برای کار با رایانه می‌افتی که امروز توی فلان وبسایت خوانده‌ای، چشمانت را از صفحة مقابل می‌گیری و ناخودآگاه به بیرون، آن سوی پنجره می‌دوزی. اما نگاهت چیزی می‌شود فراتر از آن 20 ثانیه استراحت چشم‌ها، هم بُعدش و هم عمقش. تاریکی نه‌چندان غلیظ شب را می‌بینی که ذره‌هایی ماه‌رنگ خرامان خرامان بر تنش می‌لغزند و بر دل شهر می‌نشینند. خوش آمدی برف! هرچند خیلی‌ها زمستان را فصل مرگ شمرده‌اند، اما تو بیا که در هر مرگی حیاتی‌ست.

امروز صبح چنین تصویری می‌خواست شکل بگیرد اما پا نگرفت. به‌قول قدیمی‌ترها برف نبود، زَهرِ هوا بود. هرچه هست آفریده‌ای است خاطره‌انگیز که خیلی‌ها در شعر و داستان و ترانه‌شان هم از آن استفاده کرده‌اند. یکی از این ترانه‌ها را که سال‌های دورتر گوش می‌دادم برایتان این‌جا می‌گذارم، یکی از کارهای حبیب (محبیان) در آلبوم «مرد تنهای شب» (1356) است.

* پی‌نوشت: به فاصلة یک شب از نوشتن این مطلب، همین تصویر برای من و احتمالاً خیلی از ساکنان مشهد اتفاق افتاد.

به یاد تابستان 2

بیشتر خانه‌های روستایی باغ یا باغچه‌ای هم ضمیمة خود دارند. البته بسیاری از آن‌ها آن‌چنان جنبة درآمدزایی نداشتند و میوه‌هایشان از خاندان و همسایه‌ها خیلی فراتر نمی‌رفت اما گویا داشتن چنین ضمیمه‌ای سرسبز، سنتی بود تخلف‌ناپذیر؛ حتی اگر نیروی کارِ اهل خانه آن‌قدر کم بود که حداقلِ فرصت رسیدگی به درختان یا گاه، چیدن میوه‌های آن‌ها هم فراهم نمی‌شد...

ادامه نوشته

ز عشقت سوختم ای جان کجایی

یکی از ویژگی‌های ادبیاتِ ماندگار، تفسیرپذیری آن است. این ویژگی باعث می‌شود تا اثر ادبی، خواه قطعه شعری کوتاه باشد یا رمانی بزرگ، در دوره‌های مختلف با خوانندگان گوناگون ارتباط برقرار کند. به زبان ساده، اگر غزل حافظ را از صدها سال قبل خوانده‌اند و تا سال‌ها بعد هم می‌توان خواند و کماکان تازگی را در آن یافت، حتماً یکی از دلایل چنین تأثیری، تفسیرپذیر بودن آن است...

ادامه نوشته

به یاد تابستان 1

روستا برای ساکنان خود اغلب دست‌های پینه‌بسته و خستگی و خشونت همراه دارد اما برای چون منی که در حکم مهمان و رهگذری برای او بودم، بیشتر لطافت به همراه داشت. تابستان‌ها، تا کمتر از ده سال قبل، همواره برای من همراه بود با سفرهایی چندروزه به مسافت چندده کیلومتر به روستای پدری و عمقی سنجش‌ناپذیر به درون خود...

ادامه نوشته

دلیلی بر استحکام خانواده‌ی ایرانی

یکی از بخش‌های جذاب یک اثر نمایشی (چه فیلم، چه سریال، چه تلویزیونی، چه سینمایی) می‌تواند عنوان‌بندی آن، به‌ویژه عنوان‌بندی آغازین، باشد. این مسئله در مورد سریال‌ها نمود بیشتری دارد چراکه مرتبه‌های بیشتری پخش می‌شود و می‌تواند در بازه‌ی تکّه‌ای جدانشدنی از اثر تا چهارشاخی در میان رشته‌های اعصاب بیننده حرکت کند.

مدتی است که وقتی به این عنوان‌بندی‌ها بیشتر دقت می‌کنم، می‌بینم در بسیاری از آثار (به‌ویژه تلویزیونی) تکرار یک نام‌خانوادگی، که اغلب هم شبیه به نام‌خانوادگی یکی از سازندگان اصلی اثر مثل کارگردان می‌باشد، تبدیل به امری بدیهی شده است. البته شکّی نیست که این امر (همان‌طور که در موضوع این نوشته اشاره شده است) صرفاً حجّتی است بر استحکام هرچه بیشتر پیوندهای خانوادگی در این مرز و بوم! می‌پرسید چه‌طور؟!

فرض کنید جناب فیلم‌سازی را که باید مدت‌های طولانی از سال را سرصحنه و دور از خانواده باشد. آیا می‌دانید این دوری از کانون سرد و گرم خانواده و خاندان (که غالباً هم گریبان پدر خانواده را می‌فشارد) تا چه میزان بر رشد و تربیت فرزندان و شکل‌گیری شخصیت آن‌ها مؤثر است و می‌تواند موجب چه پیامدهایی شود؟ خُب، وقتی از قضای روزگارِ به‌کار (در برابر نابه‌کار) اهل و عیال و فرزند و قوم و خویش ایشان، عدّه‌ای از بهترین‌های بالقوه و بالفعل در امورات مختلف حوزه‌ی فعالیت پدر می‌باشند، چه بهتر که آن‌ها را هم همراه خود ببرد تا هم کانون فوق‌الذکر از هم نپاشد و هم پول‌های جناب تهیه‌کننده (یا بهتر است بگویم مال بنده و شما!) به جیب غریبه‌ای سرازیر نشود.

وقتی می‌توان پدر و مادر و برادر و پسر و دختر را به ایفای نقش‌های اصلی گمارد چرا باید کلّی از زمان محدود ساخت اثر را به گشتن دنبال بازیگر مناسب گذراند؟! مگر بازیگر مناسب کسی نیست که متابع طبع فیلم‌ساز باشد؟ خُب، مگر می‌شود کسانی که ذکرشان رفت این ویژگی را نداشته باشند! حال چه اهمیتی دارد که این عزیزان ممکن است از همان فاکتور اولیه‌ی جسمانی هم برای ایفای نقششان محروم باشند!

تازه خیلی بهتر می‌شود اگر کوه‌ها و جنگل‌های اطراف روستای زادگاه فیلم‌ساز محترم را هم به‌زور (مثلاً با جلوه‌های پیشرفته بصری و به این بهانه که حالا بیابون از کجا پیدا کنیم!) تبدیل به صحرا و بیابان کرد تا باقی‌مانده‌ی ایل و طایفه هم که به دلیل عدم آشنایی با لهجه‌ی تهرانی نمی‌توانند در نقش‌های اصلی بازی کنند، به شکلی دیگر از این خوان نعمت بهره‌مند شوند؛ یکی بشود مسئول حفاظت از بهائم، دیگری خواننده‌ای شوریده سر و آن یکی...

به‌هرصورت این بازی هزارفامیل حتی اگر قطعاً به کیفیت اثر هم آسیبی نزند، بازهم صورت خوشی ندارد و دست‌کم عدّه‌ای آدم بی‌کار بی‌هنر مثل بنده را به نیت جنابان فیلم‌سازان مشکوک می‌کند و باور حرف‌های بعدی ایشان را سخت! نمی‌دانم در سایر بخش‌ها و فعالیت‌ها هم آیا وضعیت همین گونه است؟

رمضانیه

ماهِ رمضانِ هزاروچهارصدوسی‌ودومین سال پس از رخ‌نماییِ فرشته‌ی وحی بر او که ماه از جمالش فرومی‌ماند، به نیمه می‌رسد. ماهی که با هزاران صفت نیک می‌خوانیمش که شاید اگر یکی از آن‌ها را به‌درستی در خویش احیا کنیم، توشه‌ی ما را از آن بس باشد.

معمولاً قرآن کریم را در رمضان کریم بیش از ماه‌های دیگر می‌خوانیم. حتماً باید سعی کنیم که این بیشتر را فقط در کفه‌ی کمیت نگنجانیم بلکه به همان نسبت به کفه‌ی حقّ تلاوت نیز بیفزاییم که اگر به‌جا آوردن حقّ تلاوت سایر کتب آسمانی چنین سعادتی را برای خوانندگان آن‌ها به ارمغان آورد (البقرة:121)، این آخرین کتاب با کرامتش با ما چه خواهد کرد.

ذیل دومین جمله‌ی الأنعام:165 توضیحات فراوان نوشته‌اند که کمابیش شبیه به‌هم می‌باشد. مهم‌تر از همه به‌نظر من این است که هرکس درقبال کشف استعداد نهفته و مخصوصِ خویش مسئول می‌باشد و نیز در پرورش صحیح آن و رساندنش به کمال. اگر در احوال خود بیشتر دقت کنیم، از سفر کشف نفس خیلی هم دست خالی بازنخواهیم گشت. شاید رمضان فرصت خوبی باشد برای این کار.

مرحوم عبدالباسط محمد عبدالصمد از کسانی بوده است که در راه شناخت و پرورش استعداد ویژه‌اش زحمات فراوانی کشیده است و حتماً حاصل آن‌ها را هم دیده، می‌بیند و خواهد دید. قرائت پرشور و خاطره‌انگیز آن مرحوم از 18 آیه‌ی ابتدایی سوره‌ی الحاقة را با حجم حدوداً 10 مگابیت از این‌جا بگیرید.

بسیار سفر باید

نوروز امسال فرصتی دست داد تا چند روزی را به سیر و سیاحت در بخش‌هایی از کویر مرکزی ایران و حواشی آن بپردازیم؛ جاهایی که روی نقشة تقسیمات کشوری متعلق به استان یزد و شهرستان‌های طبس و یزد هستند. درس‌های زیادی در هر سفری برای انسان نهفته است فقط باید حواس را جمع کرد و گوشِ هوش را تیز. پنج‌تا از آن‌ها، گل‌چین و مختصر، مفید بودن یا نبودنش با شما:

1) «سوختن» فعل ناگذر (لازم) است و «سوزاندن» فعل گذرا (متعدّی)؛ درست گفتم؟ پیرمردی در حال صحبت از نخلی پیر می‌گفت: «کنده‌ی چوب را بسوختند.» گمانم این را قبلاً جایی شنیده یا دیده بودم... «از حلاج پرسیدند که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس‌فردا، آن‌روز بکشتند، دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند!»

2) ما در محاصره‌ی کوه‌ها هستیم! حتی در دل کویر هم جایی را ندیدم که درآن، مثل توصیف‌های داستانی، تا جایی که چشم می‌دید زمین صاف باشد و افقش گره خورده باشد به آسمان؛ افق بدون کوه، وقتی روی خشکی‌های زمین ایستاده باشی، معنایی ندارد. بالأخره هرچه نباشد، ایشان رواسی زمین هستند.

3) نمی‌دانم چند قبرستان روی کره‌ی زمین وجود دارد که در آن‌ها افراد زیادی با تاریخ درگذشتِ مشابهی دفن شده‌اند. شاید عددی تقریبی برای پاسخ به این شبه سؤال برابر باشد با حاصل‌ضرب مجموع بلایای طبیعیِ کلّ تاریخ در تعداد شهرها و روستاهای متأثر از آن بلایا. هرچه هست، طبس و روستاهای اطرافش کم ندارد چنین قبرستان‌هایی.

4) آسایش با آرامش فرق می‌کند. اگر اوّلی را حسّ رضایت عمومی ناشی از تناسب زندگیِ واقعی با خواسته‌های فرد بدانیم و دومی را به معنای آرامش جسمانی بگیریم، آن‌گاه اصلاً نباید گفت که وجودِ دومی مقدمة حضور اوّلی است. این را در زندگی مردمانی دیدم که حتی در روز تعطیل با بالارفتن از کوه‌ و جستن از رود، قرارْ از اعضای بدن می‌ربودند تا خللی در برنامه‌ی فعالیتِ سنگین‌شان به‌وجود نیاید که مبادا خطّ ضربان آسایش‌شان قطع شود.

5) گذر عمر؛ چه شعرها، قصه‌ها، مَثل‌ها، فیلم‌ها، ترانه‌ها و ... که درباره‌اش خلق نشده‌اند. چیزی که آن‌قدر به ما نزدیک است که، مثل خیلی چیزهای مهمّ دیگر، نمی‌بینیمش (این بخش جدایِ از مطلب کلّی بیان شده، مفهومی خاصّ هم برای من دارد که مرتبط با این سفر است و در یادداشت‌های شخصی‌ام آن را با یک عکس برای خود ثبت کرده‌ام. اگر برای شما نامفهوم است، بفرمایید تا حذفش کنم! این هم از دموکراسی!).