خاطره‌ای به‌مناسبت فصل امتحانات

تقاص

دماغی دارم که با ابهت تمام طعنه به نوکِ بالغ‌ترین عقاب‌های طلایی کوهستان‌های راکی می‌زند. نه، بگذارید این‌جوری بگویم که اصولاً آدمی هستم اهل ورزش؛ چندسال باشگاه رفته‌ام و از وقتی هم که رفتم دانشگاه و شدم خوابگاه‌نشین، گاهی شب‌ها را با دویدن دورِ دانشکدة پرگل و درخت ادبیات می‌گذراندم و گاهی هم سری به سالن کوچک بدن‌سازی‌اش می‌زدم. اما نمی‌دانم چرا توی کَتم نمی‌رفت که برای 1 واحدِ ناقابل تربیتِ یک، ساک ببندم و به‌مدت یک ترم، هفته‌ای یک‌روز خودم را بکشانم تا دانشکدة مهندسی و آن‌جا با سوت استاد فلانی بالا و پایین بپرم و آن‌قدر دور زمین کچل فوتبال دانشکده‌شان بدوم که دل و روده‌ام به‌هم بپیچد.

این شد که تربیتِ یک را دوسه ترمی عقب انداختم تا شاید فرجی بشود، که شد. یکی از دوستان به‌دلیل مشکلی که در یکی از نواحی حساس بدن برایش پیش آمده بود، به‌گواهی تنها دکترِ درمانگاه خیابان دانشگاه زاهدان از تربیتِ یک، به‌شکل متعارف آن، معاف شد و راهی دورة جایگزینی شد که به‌صورت کلاس درس برگزار می‌شد. اما نکتة نجات‌بخش این ماجرا برای من در آن بود که او از دفترچة من استفاده کرده بود و فقط زمان صدور گواهی، حقیقت را به دکتر گفته بود تا گواهی به نام خودش نوشته شود. من هم یکی‌دو ترم صبر کردم و در هفتمین ترم تحصیل با همان دفترچه رفتم تا از دکتر، که فکر می‌کردم همه‌چیز را فراموش کرده، به‌نام خودم گواهی بگیرم.

از ماجرا آن‌قدر گذشته بود که وقتی با رفیقم وارد مطب شدیم، درِ گوش من گفت که این، آن دکتر نیست و من هم با خیال راحت شروع کردم به شرحِ ماوقع و این‌که برای چه کاری آمده‌ام. پس از چنددقیقه‌ای که توضیحات دقیق پزشکی‌ام به پایان رسید، دکتر نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و گفت که این بیمار تو نیستی بلکه این رفیقت است ولی من برای تو هم گواهی صادر می‌کنم! بماند که با چه احساس تحقیری برگه را گرفتم، ولی چیزی که عصبانی‌ام می‌کرد رفیقم بود که با شدت و حدّت سعی داشت به دکتر بقبولاند که خودش نیست و دارد نقشِ یکی دیگر را بازی می‌کند! به‌هرتقدیر، این برگه‌ای که منقّش به یکی‌دو خط کلمات ناخوانای لاتین و فارسی، و مهر جناب دکتر بود، شد سند آزادی من از آن برنامة طاقت‌فرسا و ورود به دوره‌ای تئوری و آموزنده‌تر به‌نام تریبت‌بدنی ویژه.

تقریباً تمام بچه‌هایی که به‌دلایل واقعی مجبور به انتخاب این دوره به‌جای تربیتِ یک می‌شدند، برای تربیتِ دو، پینگ‌پنگ را انتخاب می‌کردند، ولی من نه این بازی را بلد بودم و نه علاقه‌ای به یاد گرفتنش داشتم. از طرفی چون آن‌طرف‌ها چیزی به‌اسم نظارت وجود نداشت، می‌توانستی علی‌رغم همة چیزهای وحشتناکی که درمورد اوضاع فیزیکی‌ات در آن گواهی نوشته شده بود، برای تربیتِ دو رشتة پربرخوردی مثل فوتبال را هم انتخاب کنی، یعنی کاری که من کردم. احتمالاً دوسال بازی در دورة دبیرستان، مهم‌ترین دلیل من برای این انتخاب بود اما حواسم به این نبود که شرایط این‌جا کمی متفاوت است.

اغلب هم‌کلاسی‌ها با هیاکلی بسیار ورزیده‌تر از من، با تجهیزات کامل مثل کفش استوک‌دار، و با تجربة بازی در زمین چمن و حتی تیم‌های سر و سامان‌دار پا به این کلاس گذاشته بودند. من هم که اصلاً توان هماوردی با آن‌ها را درون مستطیل سبز در خودم نمی‌دیدم، ترجیح می‌دادم دروازه را بپایم آن‌هم بدون دستکش. نیمی از ترم را به‌سختی و با گل‌آوراژی ناامیدکننده‌تر از مالدیو گذراندم تا این‌که در یکی از روزهای بهار، استاد هم تصمیم گرفت هم‌بازی دانشجوهایش شود و از بد روزگار تیم مقابل یک یار کم داشت.

استاد، که گویا سابقة دوری هم در باشگاه‌های استانی داشته، نوک حمله بازی می‌کرد و انگار حین بازی فراموش کرده بود که اغلب ما شاگردان کاملاً آماتور هم هستیم چون به‌نظر من داشت با تمام شور و توان یک سانتر فورواردِ جوان بازی می‌کرد. علی‌رغم این برتری یاری تیمِ حریف، نمی‌دانم چه شد که تا دقایق پایانی توانسته بودیم نتیجه را مساوی نگه داریم. کم‌کم داشتیم به خودمان امیدوار می‌شدیم که ناگهان توپ در موقعیتی مناسب و در فاصلة چندمتری دروازه خودش را رساند به پای استاد، او هم پس از دریبل مدافع مستقیم خود، با فکری که احتمالاً قبل از آن فقط از کلة رونالدو آن‌هم در موقعیت تک‌به‌تک با اولیور کان در فینال جام‌جهانی 2002 گذشته بود، شوتی را راهی دروازه‌ای کرد که بانَش من بودم. باقیِ ماجرا بین من بود و توپِ سرکش و همان دماغی که آن‌روز ابهتش شکسته شد.

درددلی دانشگاهی از دکتر پاینده

«روال پژوهش‌کش و معلم‌پرورِ تدریس در دانشگاه‌های ما، البته مجال همگام ماندن با روند پرشتاب تحولات نظریه‌ی ادبی را به استادان ما نمی‌دهد. استادی که با تقبل ساعت‌ها تدریس در این دانشگاه و آن دانشگاه و فلان مؤسسه‌ی کنکور کارشناسی ارشد و... حتی فرصت رسیدگی به امور شخصیِ خود را ندارد، قادر نیست با این ضرباهنگِ پرشتاب هماهنگ شود و خواه ناخواه پس از یکی دو سال از تحولات جدید و منابع دست‌اول غافل می‌ماند و لذا یا داوطلب تدریس نقد ادبی نمی‌شود و یا با تکرار حرف‌های کهنه شده خود را بیش از پیش در نزد همکاران و حتی دانشجویان مفتضح می‌سازد.» (حسین پاینده، نقد ادبی و دموکراسی، 1385:229)

به نظر من می‌توان این صحبت‌های دکتر پاینده را به سایر رشته‌های دانشگاهی (چه علوم انسانی و چه غیر) نیز تسرّی داد. سرعت پیشرفت علم به حدّی است که به اذعان کارشناسان، حجم مطالب تولیدشده در این چند سال اخیر برابری می‌کند با کلّ آن‌چه بشر از ابتدای تاریخ نوشته است (البته فقط به لحاظ کمّی). به‌ویژه پس از آن‌که دیدگاه و تفکر میان‌رشته‌ای،  جایگاهی مناسب در دنیای علم برای خود کسب کرد، این سرعت چندبرابر شده است. از طرفی رشد فضای مجازی باعث شده تا اطلاعاتْ آسان‌تر در اختیار طالبان آن‌ها قرار گیرد (که در این مورد غالباً دانشجویان از اساتید خود پیش هستند!).

پی‌نوشت: چون مطالب این وبلاگ ممکن است دیر به دیر به روزرسانی شود، دوستان می‌توانند با قرار دادن آدرس RSS آن در گودر (Google Reader) خود از ارسالِ مطالب جدید مطلع شوند تا بنده هم شرمنده‌ی شما نشوم.