موش‌ها و آدم‌ها

داخل سالن تاریک تقریباً همهٔ 500 و چند صندلی پر شده است و بیشترشان منتظر کوچک‌ترین اشاره‌ای تا واکنش نشان دهند، تا همراهی کنند، تا به صدای ترانه‌هایی که قرار است در کنار شاد بودن ریتم، محتوایشان پیامی برای کودکان داشته باشد، دست بزنند، اما تا پایان نمایش چیزِ زیادی از این نظر نصیبشان نمی‌شود. یعنی کار، آن‌قدر که عده‌ای انتظار دارند موزیکال نیست، یکی‌دوتا از سه‌چهار ترانه‌اش هم که اصلاً ریتم شاد ندارد.

«شهر موش‌ها 2» با چشم‌پوشی از حضور در جشنواره فجر و نیز (احتمالاً) فروش فصل مدارس، چند روزی است که اکران شده، و فروش آن هم در این مدت کم خیره‌کننده بوده است. این فیلم می تواند نسل گذشته را برای تجدید خاطرات کودکی‌شان به سینما بکشاند و فرزندانشان را برای تماشای فیلمی که مخصوص آن‌ها ساخته شده است. چیزی که حکایتش در سینمای ما مَثل لنگه کفش و بیابان است. حالا دیگر این بچه‌ها مجبور نیستند در صندلی خود فرو روند و با دهانی باز به والدین‌شان خیره شوند که به شوخی‌های مبتذل «کلاشینکف» می‌خندند، یا گوش به پچ‌پچ‌های آن‌ها تیز کنند که اواسط «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» از هم می‌پرسند: «بایسِکچوئل (bisexual) دیگه چیه؟» حالا آن‌ها فیلمی مال خودشان دارند.

این خوب و مهم است اما این‌که آن‌ها از دیدنش چه چیزی نصیب‌شان می‌شود هم مهم است. فیلم از نظر ترانه‌های کودکانه دست پری ندارد، لحظات هیجان‌انگیزش بهتر است، و کیفیت عروسک‌ها و عروسک‌گردانی هم رشد قابل‌توجهی داشته است. فکر می‌کنم از سازها و نواهای ایرانی در این فیلم اصلاً استفاده نشده است. شاید سازندگان فکر می‌کرده‌اند اگر مثلاً تار را در دست یک موش قرار دهند، فردای اکران فیلم است که با سیل اعتراضات و شکایت‌ها مواجه شوند. این نوع اعتراض‌ها البته در سینمای ایران کم‌سابقه هم نیست و شاید بتوان حق را به سازندگان داد، اما استفاده از صدای این نوع سازها و نیم‌نگاهی به آواز ایرانی اصلاً اشکالی ایجاد نمی‌کرد.

بزرگ‌ترها در این فیلم اصولاً نقش خاصی که ندارند، به غیر از «کور الموش»، اکثرشان بسیار ترسو و عاری از تدبیر و تفکر هستند، حتی شخصیت معلم هم بسیار کم‌رنگ است و هیچ نقش قابل‌توجهی در تصمیم‌گیری‌ها ندارد. در نتیجهٔ همین مسئله، بچه‌ها (به ویژه سه شخصیت اصلی) به راحتی به والدین خود دروغ می‌گویند و برخلاف نظر آن‌ها کارهایی را انجام می‌دهند که عواقب چندان بدی هم برایشان به همراه ندارد! بهتر است به پیام‌ها و پیامدهای این‌گونه داستان‌گویی برای بچه‌ها کمی بیشتر اندیشید.

آدم‌ها عوض می‌شوند، خب مگر موش‌ها دل ندارند، آن‌ها هم دوست دارند عوض شوند. چهره و لباس‌های موش‌های 1393 بیشتر غربی است تا ایرانی (البته به جز تنبان آژان دوموشان و آن شخصیت کلاه‌مخملی که چندثانیه‌ای بیشتر رؤیت نمی‌شود!). در مجموعهٔ قبلی موش‌هایی بودند که روسری سرشان بود، اما حالا از این چیزها خبری نیست و موش‌ها حتی به عمل‌های جراحی زیبایی هم رو آورده‌اند. خب، می‌شود گفت که این‌ها تصاویری است از تغییراتی که در جامعهٔ ایران رخ داده است. درست، اما آیا همهٔ جامعه تا این حد تغییر کرده‌اند، و اصلاً چرا نباید تمایلی برای نمایش شکل‌های مقبول‌تر در برابر تغییرات افراطی وجود داشته باشد؟ راستی در این فیلم نسل جدیدی از «اسمشو نبر» کشف می‌شود که نه تنها خطرناک و ترسناک نیست، بلکه خیلی هم ناز است و حتی می‌شود «باهاش زندگی‌مون رو بکنیم.» با توجه به هزینهٔ زیادی که برای ساخت دکورهای این فیلم شده و اقبال مردم از آن در گیشه، احتمال ساخت «شهر موش‌ها 3» کاملاً عقلانی است؛ فکر می‌کنم با این روند، در قسمت سوم دیگر باید منتظر باشیم که موش‌ها و اسمشو نبرها سر میز مذاکره بنشینند و مشکلات باقی‌مانده‌شان را هم حل کنند!

 

نیشِ روزگار

فیلم نیش را دیده‌اید؟

هشت نه ساله بودم که همراه سه برادر دیگر رفتیم سینما آفریقای مشهد (اگر اشتباه نکنم) برای تماشایش. صف که ایستادیم هیچ، آخرش مجبور شدیم توی یکی از جلوترین ردیف‌ها بنشینیم. آن موقع‌ها هم فکر می‌کنم استانداردها (اگر اصلاً چنین چیزی در چنان جایی معنایی داشت) فرق می‌کرد چون تا نزدیکی‌های پرده صندلی چیده بودند. ما هم یک‌ساعت و نیم با گردن‌هایی کج خیره شدیم به پرده تا یک وقت نکند لحظه‌ای از یکّه‌تازی‌های دو قهرمان فیلم را از دست بدهیم؛ یکی جوان و خوش‌چهره، دیگری ورزیده و پرتجربه و البته کمی هم خاکستری. اصلاً هم کاری نداشتیم که هر تکه‌ای از این فیلم را از یک فیلم گنگستری خارجی برداشته‌اند و بومی‌سازی‌اش کرده‌اند! گردن‌دردِ بعد از فیلم به یک دنیا خیال‌پردازی‌های بعدش کاملاً می‌ارزید.

حالا جمشید هاشم‌پور (که برای ماها اصولاً زینال بندری بود!) 70 ساله شده و ابوالفضل پورعرب هم پس از طی دوران سخت بیماری‌اش حسابی شکسته شده است. امروز مراسم کوچکی برای تجلیل از جناب هاشم‌پور برگزار شده که یار سابقش هم در آن بوده است. عکس این پست همین دونفر را در یک قاب نشان می‌دهد. عکس‌های بیشتر را این‌جا ببینید. راستی ما هم سال‌هاست دیگر از آن کارهای «چهاربرادرهمراه» نکرده‌ایم.