کافه

وارد کافه شد. هم‌زمان با باز و بسته کردن در، که روی‌هم‌رفته چند ثانیه‌ای بیشتر نشد، اثری از سوزِ زمستانی هوا به درون خزید. به همین خاطر بود که یقة بارانی‌اش را بالا کشیده بود و کلاه را تا حدّ ممکن پایین.

از درِ ورودی تا اوّلین صندلیِ خالیِ پشتِ پیش‌خوانِ اصلی باید سه‌چهار صندلی را رد می‌کرد. وقتی نشست، انگشت اشاره‌اش را روی یکی از گزینه‌های منوی زیرِ شیشة میز گذاشت و با همان انگشت، عدد یک را به کافه‌دار نشان داد. غیر از افرادی که پشتِ پیش‌خوان اصلی نشسته بودند، چند نفری هم دوبه‌دو یا بیشتر، پشت میزهای گِرد و کوچک کافه کز کرده و باهم پچ‌پچ می‌کردند. یک‌نفر هم تنها پشت میزی نشسته بود، روزنامه‌ای را در دست ورق می‌زد و هرازگاهی جمعیتِ حاضر را از زیر نگاهش می‌گذراند...