برف
|
یکی از تصاویر زیبایی که معمولاً ممکن است در همین حوالی سال برای آدم پیش بیاید اینطوری است: شب است و نشستهای در اتاق، مشغول به دنیای مجازی هستی یا سر در کتابی داری. حواست نبوده تا برای صرفهجویی بیشتر در مصرف انرژی کشور و ایضاً جیب خودت کرکره را تاریک کنی یا پرده را بندازی که حفاظهای میان خود و دنیای بیرون را بیشتر کنی. بعدِ دقایقی که چشمانت خسته شدهاند یا یادِ توصیههایی برای کار با رایانه میافتی که امروز توی فلان وبسایت خواندهای، چشمانت را از صفحة مقابل میگیری و ناخودآگاه به بیرون، آن سوی پنجره میدوزی. اما نگاهت چیزی میشود فراتر از آن 20 ثانیه استراحت چشمها، هم بُعدش و هم عمقش. تاریکی نهچندان غلیظ شب را میبینی که ذرههایی ماهرنگ خرامان خرامان بر تنش میلغزند و بر دل شهر مینشینند. خوش آمدی برف! هرچند خیلیها زمستان را فصل مرگ شمردهاند، اما تو بیا که در هر مرگی حیاتیست. امروز صبح چنین تصویری میخواست شکل بگیرد اما پا نگرفت. بهقول قدیمیترها برف نبود، زَهرِ هوا بود. هرچه هست آفریدهای است خاطرهانگیز که خیلیها در شعر و داستان و ترانهشان هم از آن استفاده کردهاند. یکی از این ترانهها را که سالهای دورتر گوش میدادم برایتان اینجا میگذارم، یکی از کارهای حبیب (محبیان) در آلبوم «مرد تنهای شب» (1356) است. * پینوشت: به فاصلة یک شب از نوشتن این مطلب، همین تصویر برای من و احتمالاً خیلی از ساکنان مشهد اتفاق افتاد. |