اول که برخوردم به این موجود سیاه، درست خاطرم نیامد که چیست و متعلق به کدام دوران است؟!

بازش که کردم، هرکدام از این چیزهای داخلش انگار جان می‌گرفت و خاطره‌ای را بازگو می‌کرد. این پرنده‌ای که سمت راست تصویر با سه قطعه چسب مهار شده است، ماجرایش را توی عکس بعدی می‌فهمید. آن طوطی را اگر اشتباه نکنم از روی بستهٔ بیسکوئیت درمی‌آوردیم. تیم ملی هنوز نرفته بود جام جهانی، اما درخشش در جام ملت‌های 1996، خداداد عزیزی مشهدی، همان عکسی که مثل خودش ریزه‌میزه است و کنار طوطی نشسته، را وارد این کیف کرده است (یادم هست می‌گفتند: دوای هر مریضی، خداداد عزیزی! نه قابلمه، نه دیزی، خداداد عزیزی!). اون موتورسوار هم احتمالاً ربطی به یک خوراکی چیزی داشته است. اصولاً برش زدن و جمع کردن عکس‌های روی جلد خوراکی‌ها یکی از سرگرمی‌های من و برادر بود!

حالا ماجرای آن پرنده را فهمیدید؟ مثل چراغ عقب سمند که اوایل، خود مردم با چسباندن چسب‌های مشکی‌رنگ از ارتفاعش کم می‌کردند و عیبش را برطرف، من هم با چسباندن این کارتِ بازی، مشکلِ نبودِ در یا زیپ را برای این قسمت از کیف حل کرده بودم! به این روش بهتر می‌شد از اندوخته‌های ارزشمندی که توی این قسمت می‌گذاشتم محافظت کرد. کدام اندوخته‌ها؟ خب، یکی‌اش را که همین‌جا دارید می‌بیند (البته او هم حواسش به شما هست ها!)

بلیت 20 ریالی (الان شده 2000 ریال)، سری «ج»، برای سوارشدن به اتوبوس‌های 302 و تک‌وتوک «ایکاروس»؛ بعضی از این ایکاروس‌ها بلندتر بودند و وسطشون سازه‌ای بود مثل بی‌آرتی‌های امروزی که بهشون می‌گفتن «آکاردئونی». اون موجود کژدار و مریض هم جناب بنده هستم در کلاس پنجم (شاید هم چهارم). سالی یک‌بار یک عکاس بی‌هنر که اصولاً توان لازم برای کسب درآمد کافی از روش‌های معمول نداشت، می‌آمد و با مدرسه یا آموزش و پرورش ناحیه قرارداد می‌بست تا هم عکس دسته‌جمعی از کلاس‌ها بگیره و هم 4×3 از بچه‌ها. از کاپشن بزرگِ هم‌رنگ پس‌زمینه که بگذریم، نمی‌دونم چه اصراری بوده از این بچه با این رنگِ پریده عکس انداخت، یا حالا انداختی، بعدش نمی‌شد یه جورایی روتوشی چیزی بکنی، رنگ و آبی بهش بدی؟!

راستی شما هم بچگی‌هاتون «زرورق» جمع می‌کردید؟! نمی‌دونم چرا، شاید معتادِ درونم بانی این عادت بوده؛ چون آن زمان کودک بودم و طبعاً کودکِ درون که نداشتم و درون هم نمی‌تونه خالی باشه پس از بخت بد به‌جای مثلاً ورزشکارِ درون یا دانشمندِ درون، یک معتاد اون هم احتمالاً از نوع هروئینی درون من رخنه کرده بوده. این زرورق مالِ آدامس موزی است که با دقت از پوستهٔ کاغذی‌اش جدا می‌شد، ولی کار تا حدی بیخ پیدا کرده بود که گاهی دزدکی سراغ زرورق پاکت‌های سیگار هم می‌رفتم!

این چیدمانِ داخلی کیف است. عکس دوتا از رفقا، البته نه از نوع خیلی صمیمی ولی از آن‌هایی که عکسی داشتند بدهند به آدم که بگذاری توی جاعکسی کیفت! به عکس سمت راست که دقت می‌کنم، می‌بینم اصولاً این آقای عکاس همه رو زار و مریض می‌انداخته و فقط منحصر به من نبوده انگار.

علاقه به فوتبال هم که خب توی خون همهٔ پسربچه‌ها هست. این علاقه در آن دوران برای ما بچه‌های کلاس پنجم دبستان سجادیه شدیدتر هم بود که دلیلش را در ادامهٔ همین صفحه خواهید یافت. رونالدو (رونالدوی اصلی ها نه این بچه رونالدوی امروزی که زمین فوتبال را با سالن مُد اشتباه گرفته!) با لباس بارسلونا آن‌قدر جذاب هست که نشود ازش گذشت، ولی هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم این بازیکن ترک به‌اسم «رضا» این‌جا چه‌کار می‌کند؟ شاید دلیلش رنگی و مقوایی بودن عکس باشد.

اگر خوب دقت کنید می‌بینید که یک دورهٔ فشردهٔ تاریخ معاصر ایران هم توی کیف من پیدا می‌شده. از تمبر 50 دیناری (می‌دانستید ریال ایران به 100 دینار بخش می‌شود!) شیروخورشید سرخ ایران (همان هلال احمر قبل از انقلاب) تا تمبر 20 ریالی ورود امام که سال 1371 چاپ شده است تا آقای خاتمی که هنوز سال اول ریاست جمهوری‌اش بود. نمی‌دانم دلیل انتخاب این آخری ناشی از رئیس‌جمهوردوستی من بوده یا کارِ اصلاح‌طلبِ درونم بوده که همراه همان معتادِ پیش‌گفته باعث این انتخاب شده‌اند.

این هم دلیل عشقِ بیشتر ما به فوتبال. این دست‌خط و امضا متعلق است به آقای عابدزاده، معلم کلاس پنجم‌مان. البته بندهٔ خدا خیلی شباهتی به عابدزادهٔ مشهور نداشت ولی کار خلاقانه‌ای کرده بود؛ کلاس را به چند گروه تقسیم می‌کرد و درس‌های مختلف را به‌صورت گروهی از بچه‌ها می‌پرسید، بعد دو گروه برتر را می‌برد «ورزش تشویقی» یعنی علاوه بر زنگ ورزش، که اصولاً بهترین زنگ دوران مدرسه بود، توی یکی از زنگ‌ها مثل هنر آن دو گروه تحت نظارت ناظم می‌رفتند فوتبال، گاهی هم ناظم می‌رفت کلاس و خود آقای عابدزاده هم پابه‌توپ می‌شد. این کار روی روحیهٔ کارِ جمعی بچه‌ها خیلی تأثیر داشت. ضمنا‍ بنده هم یکی از سرگروه‌ها بودم ها!

این هم قهرمان دوست‌داشتنی ما در دههٔ 70. آن موقع خیلی دست‌رسی به ابَرانسان‌ها و این‌جور چیزها نداشتیم و با سادگی‌های همین چندکیلو کاموا کلی خیال‌پردازی می‌کردیم. بعدها که برای اولین بار آمد سینما، برای دیدنش تنها مرتبه در عمرم توی صف بلیت سینما ایستادم، همراه برادرها، آن‌هم صفی طولانی، ولی کاملاً ارزشش را داشت. هنوز ترس ناشی از مواجههٔ کلاه‌قرمزی با آن دایناسور را شفاف در ذهنم دارم، چه خوب کردی پسرخاله‌جان که به‌موقع به داد این دوست بچه‌ها رسیدی. با خراب‌کاری‌های کلاه‌قرمزی خندیدیم و وقتی هم که آقای «مرجی» دست رد به سینه‌اش زد، با ترانهٔ سوزناکش اشک ریختیم. خلاصه که قهرمان‌سازی برای بچه‌ها کار سختی است اما ناممکن نیست.