بُریده‌ای از یک کتاب، مجله یا فیلم 1

چند ثانیه از 127 ساعت

گاهی انسان چیزی را می‌بیند که نمی‌تواند به سادگی فراموشش کند. این «چیز» می‌تواند یک عکس، یک پاراگراف یا حتی جمله، یک سکانس یا حتی چند فریم یا لحظه‌ای از حیات جاری خود بیننده باشد. احتمالاً بسیاری از ما در گوشه و کنار چند سطری از متن زیبایی را که زمانی خوانده‌ایم، یادداشت کردیم یا عکسی که در صفحه‌ای از روزنامه‌ای چشممان را گرفته، جدا کرده‌ایم.

فیلم اثری انسانی است که قبلاً کمی در مورد پیچیدگی آن گفته‌ام. کاربردهای آن هم مانند وجود و ماهیتش متنوع و پیچیده هستند. از سرگرمی صِرف که خود البته جای بحث دارد تا خلق کتابی فلسفی درباره‌ی هرچیز به‌ویژه انسان. به گمانم در این زمینه بیشتر به ادبیات شباهت دارد تا به هنرهای دیگر.

فیلم 127 ساعت ماجرای انسان است و انسانیت که براساس داستان واقعی و شگفت‌انگیز مردی به نام آرون رالستون ساخته شده است. مونولوگ کوتاهی از این فیلم را با ترجمه‌ای از خودم برایتان گذاشته‌ام. پس از دیدن فیلم یا کسب اطلاعاتی درباره‌ی آن بد نیست نگاهی هم به این کلیپ کوتاه (با حجم حدوداً 2 مگابیت) بیندازید.

از این به بعد سعی می‌کنم برخی از آن «چیزهایی» را که گفتم در این وبلاگ و ذیل عنوان کلّی «بُریده‌ای از یک کتاب، مجله یا فیلم» با شما قسمت کنم.

[talking into his camera]

Aron Ralston: You know, I've been thinking, everything is...just comes together. It's me. I chose this. I chose all of this. This rock...this rock has been waiting for me my entire life. It's entire life. Ever since it was a bit of meteorite a million, billion years ago. There in space. It's been waiting, to come here. Right, right here. I've been moving towards it my whole life. The minute I was born, every breath I've taken, every action has been leading me to this crack on the out surface.

آرون رالستون (رو به دوربین همراه خود)

یه چیز رو می‌دونی، کلّی فکر کردم، همه چی انگار... فقط می‌گی که یه‌تیکّس. من اینجام. خودم خواستم. همش رو خودم خواستم. این تخته سنگ... این تخته سنگ همه‌ی زندگیم منتظرم بوده. همه‌ی زندگی خودش هم. از همون وختی که یه ملیون یا یه ملیارد سال پیش یه تیکّه شهاب‌سنگ بوده. اون بالا، تو فضا. منتظر مونده تا بیاد این‌جا. دُرُس همین‌جا. همه‌ی زندگیم داشتم می‌اومدم طرفش. از وختی به دنیا اومدم، هر نفسی که کشیدم، هر کاری که کردم، من رو کشونده طرف این شکافِ وسطِ این صخره‌ها.

خنده‌ی من از سرِ نادانی است!

نوشتن از آن موجوداتی است که اگر هوایش را نداشته باشی، خیلی زود از سرِ شانه‌ات می‌پَرد! مهرماه گذشت و این‌قدر این دست آن دست کردم تا دستِ وبلاگم خالی ماند. امیدوارم این تعلّل باعث کم شدن مخاطبان فعّال وبلاگ از یک نفر به سایه‌ی همان یک نفر نشده باشد. به هر صورت از خودم و از جامعه‌ی وبلاگ‌نویسان اهل تفکّر عذرخواهی می‌کنم و برای آن‌که در این آغازین روزهای دومین ماه پاییز که همراه شده است با برف زمستانی، غمِ دوری از مطالبم را از دلتان درآورم، به‌اندازه‌ی حدود 2 مگابیت وقت بگذارید و این فایل را بگیرید، بعدش حتماً کمی شادتر خواهید شد، ولو برای لحظاتی، این هم غنیمتی است دیگر.