غول آخر

یک دوچرخة فونیکس 28 دومیل و راکبی که کمی به‌زحمت به‌سوی مقصد رکاب می‌زد. دلیل سخت‌تر شدن رکاب زدن هم نفر دوم بود که روی میلة جلو نشسته بود و سفت و سخت با دو دست میلة فرمان را چسبیده بود. هنوز آن‌قدر سن و سال و مهارت نداشتم که بتوانم هدایت دوچرخه را به‌دست بگیرم تا آرش فقط سختی پا زدن را عهده‌دار شود. معمولاً یکی از ما دوتا کوچک‌ترها همراه آرش می‌رفتیم چون هم سبک‌تر بودیم و هم، برخلاف دومی که کمتر از دوسال کوچک‌تر از آرش بود، جرأت اظهارنظرهای احتمالی نداشتیم. هرچند درواقع نیازی به حضورمان هم نبود و این لطف برادر بزرگ‌تر بود که ما را همراه می‌برد.

جمعه‌ها اصلاً حال دیگری داشت. روز صلح بود، دست‌کم تا ظهر، یا حتی بعدازظهر. صبح باید زودتر می‌رفتیم تا دستگاه خوبی گیرمان بیاید، با فیلم‌های خوب و پرطرفدار، دسته‌های سالم هم مهم بود. آرش که دوچرخه را می‌گذاشت روی جک، با بیم و امید می‌رفتیم داخل مغازة کوچک «پیشرو». مردی میان‌سال، کوتاه قد و خپل، همیشه هم داشت پشت سکوی نئوپانی جلوی دستش چیزی را لحیم می‌کرد. خوشم می‌آمد از بوی گرم دود لحیم که از تماس با هویة داغ در فضای کوچک مغازه پخش می‌شد و هویه‌ای که بعد انجام وظیفه‌اش توی آن فنر بزرگ عمودی روی میز آرام می‌گرفت. فامیلی اصلی‌اش را هیچ‌وقت نفهمیدم، همیشه صدایش می‌کردیم آقای پیشرو، شاید واقعاً هم همین بود.

آرش را احتمالاً دیگر می‌شناخت. پس از رد و بدل شدن حداقل کلمات، از بخش کوچک مغازه که در آن ایستاده بودیم به دخمة کوچک‌تری می‌رفت که با دیواره‌ای نئوپانی از این یکی جدا می‌شد و حفره‌ای کوچک و تاریک به‌جای در، راهِ اتصالشان بود. چند دقیقه‌ای طول می‌کشید تا پیشرو با دست پر برگردد؛ رنگِ غالب در رنگ‌بندی همه‌شان سفید بود، اکثرشان قرمز را به‌عنوان رنگ دوم داشتند، و تعداد کمی هم بنفش را. شاید به همین خاطر بود که از بنفش بیشتر خوشم می‌آمد ولی جسارت کافی برای گفتنش را نداشتم. البته این جزئیات در مقایسه با سلامت و جوان‌تر بودن دستگاه اهمیت فنی کم‌تری داشت. از ظاهر شدنش در آستانة درِ دخمه تا راه انداختن «میکرو» شاید نشئه‌آورترین بخش ماجرا بود هرچند که خودمان هیچ نقش مستقیمی در این چند دقیقة آخر نداشتیم. خود پیشرو دستگاه را به تلویزیون 14 سیاه و سفیدش وصل می‌کرد، یکی از فیلم‌ها را داخل دستگاه می‌گذاشت و با دست‌های تپل ولی تر و فرزش دوتا دسته را به‌نوبت وصل می‌کرد و همه چیز را در عرض کمتر از یک دقیقه امتحان می‌کرد.

وقتی مشغول گذاشتن دستگاه و متعلقاتش توی پلاستیک و تحویل گرفتن شناسنامه برای امانت دادن چند ساعتة «میکرو» بود، من هنوز خیره به ردّ «کماندوها» روی صفحة کوچک تلویزیونِ قاب‌قرمز مانده بودم و خیال می‌کردم من را صدا می‌زنند تا کمکشان کنم عملیات‌های مهمی را که دارند به اتمام برسانند تا باهم برسیم به غول مرحلة آخر. من هم غرق در این حال خوش، بهشان اطمینان می‌دادم که تا کمتر از یک‌ساعت دیگر بساطشان را دوباره پهن می‌کنیم، دوباره در صفحه‌ای 14 اینچ ولی رنگی.

طی چند ساعت بعد، این دستگاه مرکز توجهات بود، نقطه‌ای می‌شد برای اتصال و کنار هم نشاندن چهار برادر، کار بزرگی که علی‌رغم «کوچک» بودنش انجام می‌داد. «کماندوها» اوجش بود، پا به پای هم رفتن، با آن تیرهای سه‌شعبة تمام نشدنی که اسمشان را گذاشته بودیم «خوشه‌ای»، تمام کردن مرحله‌ها یکی پس از دیگری، دست به دست شدن دسته‌ها برای خستگی در کردن و رسیدن بازی به همه، سپردن دسته به بزرگ‌ترها موقع رسیدن به مرحلة سخت‌تر و هول و هراسی که هنگام گذراندن این مراحل همه‌مان را در بر می‌گرفت هرچند تمام مراحلش را با جزئیات حفظ بودیم. وقتی هم که یکی کشته می‌شد، دیگری ادامه می‌داد تا پرچم پیروزی را به یاد رفیق برافرازد اما معمولاً نمی‌توانست. این راهی بود که باید دونفره، یا نه، چهارنفره طی می‌شد. نمی‌دانم غول مرحلة آخر را چندبار چهارنفری هلاک کردیم، اما مطمئن هستم خیلی بیشتر از دفعاتی بود که سال‌های بعد در مواجهه با غول‌های راستکی کم آوردیم.