«می‌گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بَلادت [کندذهنی]. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم.

گفت: آن‌چه داری گِرد است و زرد است و مُجَوّف [میانْ‌تهی] است.

گفت: چون نشان‌های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟

گفت: می‌باید که غربیل [غربال، اَلک] باشد.

گفت: آخر، این چندین نشان‌های دقیق را، که عقول در آن حیران شوند، دادی از قوت تحصیل و دانش؛ این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟

اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می‌شکافند، و چیزهای دیگر را، که به ایشان تعلق ندارد، به‌غایت دانسته‌اند و ایشان را بر ان احاطت کلی گشته، و آن‌چه مهم است و به او نزدیک‌تر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند. همهٔ چیزها را به حِلّ و حرمت حکم می‌کند که این جایز است و آن جایز نیست، و این حلال است یا حرام است. خود را نمی‌داند که حلال است یا حرام است، جایز است یا ناجایز، پاک است یا ناپاک است!»

(فیه ما فیه، جلال‌الدین محمد بن محمد بلخی)