حدّ و راهِ قرب به محبوب  

«آیا کتاب‌فروشی را به‌عنوان شغل دائم دوست دارم؟ در مجموع و با وجود محبت‌های صاحب مغازه و بعضی روزهای خوبی که آن‌جا سپری کردم، نه! ... اما علت اصلی این‌که تجارت کتاب را به عنوان شغل دائم انتخاب نمی‌کنم این است که وقتی در این کار بودم عشق به کتاب‌ها از دستم رفت. کتاب‌فروش باید درباره جنسش دروغ بگوید و این نسبت به کتاب‌ها بی‌رغبتش می‌کند. از این هم بدتر، دائماً در حال گردگیری و حمل‌ونقل و این طرف و آن طرف کشیدن کتاب‌هاست. یک وقتی واقعاً عاشق کتاب‌ها بودم؛ عاشق دیدن و بوئیدن و لمس کردنشان (حداقل اگر پنجاه سال یا بیشتر داشتند). هیچ‌چیز آن‌قدر خوشحالم نمی‌کرد که خریدن کلی کتاب به یک شیلینگ در یک حراج محلی. ... ولی درست از وقتی کار در کتاب‌فروشی را شروع کردم دیگر کتاب نخریدم. دیدن انبوه چندهزارتایی کتاب‌ها در کنار هم، آن‌ها را کسالت‌بار و حتی کمی حال‌به‌هم‌زن می‌کرد. حالا هرازگاهی یک کتاب می‌خرم آن هم فقط کتابی که حتماً بخواهم بخوانم و نتوانم از کسی قرض بگیرم. کتاب کهنه‌پاره و هردمبیل نمی‌خرم. بوی کاغذ کهنه، دیگر برایم جذابیتی ندارد. بیشتر از هرچیز دیگری مرا یاد مشتری‌های خل‌وضع و خرمگس‌های مُرده می‌اندازد.» («خاطرات کتاب‌فروشی»، جورج اورول، داستان همشهری، دوره جدید، شماره یازدهم، اسفند 90 و فروردین 91)

از این گفته‌های اورول می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که وقتی کسی بیش از حد و از راهِ نادرست به چیزی که محبوبش است، نزدیک شود احتمالاً نتیجه‌ای ناخوشایند منتظر او خواهد بود که حتی بر ادامهٔ رابطهٔ او با این محبوب هم تأثیر می‌گذارد. احتمالاً برای هرکدام از ما کمابیش چنین رویدادی در زندگی اتفاق افتاده است؛ مثلاً رشتهٔ تحصیلی، شغل، دوست و از این قبیل. البته نباید با استناد به حرف‌های یک نفر، نتیجه‌ای کلّی گرفت چون احتمال آن‌که مثال‌های ناقضی هم پیدا شوند اصلاً دور از انتظار نیست. نمونه‌اش مرحوم آذریزدی که گویی هرچه بیشتر به محبوبش نزدیک‌تر می‌شد، احساس دل‌تنگی‌اش اصلاً رفع نمی‌شد. البته باید مسئلهٔ حد و راه را هم‌زمان در نظر داشت.

«هرازگاهی شغلش را عوض می‌کرد؛ از کار بنایی به کار در کارگاه جوراب‌بافی و از آن‌جا به کتاب‌فروشی. صاحب کارگاه جوراب‌بافی، صاحب تنها کتاب‌فروشی یزد، به نام “گل‌بهاری” را می‌شناخت. به کمک آن‌ها کتاب‌فروشی زد و مهدی را از میان شاگردهای جوراب‌بافی انتخاب کرد و با خودش به کتاب‌فروشی برد. پایش به بهشت باز شده بود. خودش می‌گفت: “در این کتاب‌فروشی بود که فهمیدم چه‌قدر بی‌سوادم و بچه‌هایی که به دبستان و دبیرستان می‌روند، چه‌قدر چیزها می‌دانند که من نمی‌دانم. برای رسیدن به دانایی بیشتر، یگانه راهی که جلوی پایم بود، خواندن کتاب بود.”» («قصه‌گوی خوب بچه‌ها: مرور زندگی و آثار مهدی آذریزدی»، داستان همشهری، کتاب ششم، بهمن 1388)