نوروز امسال فرصتی دست داد تا چند روزی را به سیر و سیاحت در بخش‌هایی از کویر مرکزی ایران و حواشی آن بپردازیم؛ جاهایی که روی نقشة تقسیمات کشوری متعلق به استان یزد و شهرستان‌های طبس و یزد هستند. درس‌های زیادی در هر سفری برای انسان نهفته است فقط باید حواس را جمع کرد و گوشِ هوش را تیز. پنج‌تا از آن‌ها، گل‌چین و مختصر، مفید بودن یا نبودنش با شما:

1) «سوختن» فعل ناگذر (لازم) است و «سوزاندن» فعل گذرا (متعدّی)؛ درست گفتم؟ پیرمردی در حال صحبت از نخلی پیر می‌گفت: «کنده‌ی چوب را بسوختند.» گمانم این را قبلاً جایی شنیده یا دیده بودم... «از حلاج پرسیدند که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس‌فردا، آن‌روز بکشتند، دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند!»

2) ما در محاصره‌ی کوه‌ها هستیم! حتی در دل کویر هم جایی را ندیدم که درآن، مثل توصیف‌های داستانی، تا جایی که چشم می‌دید زمین صاف باشد و افقش گره خورده باشد به آسمان؛ افق بدون کوه، وقتی روی خشکی‌های زمین ایستاده باشی، معنایی ندارد. بالأخره هرچه نباشد، ایشان رواسی زمین هستند.

3) نمی‌دانم چند قبرستان روی کره‌ی زمین وجود دارد که در آن‌ها افراد زیادی با تاریخ درگذشتِ مشابهی دفن شده‌اند. شاید عددی تقریبی برای پاسخ به این شبه سؤال برابر باشد با حاصل‌ضرب مجموع بلایای طبیعیِ کلّ تاریخ در تعداد شهرها و روستاهای متأثر از آن بلایا. هرچه هست، طبس و روستاهای اطرافش کم ندارد چنین قبرستان‌هایی.

4) آسایش با آرامش فرق می‌کند. اگر اوّلی را حسّ رضایت عمومی ناشی از تناسب زندگیِ واقعی با خواسته‌های فرد بدانیم و دومی را به معنای آرامش جسمانی بگیریم، آن‌گاه اصلاً نباید گفت که وجودِ دومی مقدمة حضور اوّلی است. این را در زندگی مردمانی دیدم که حتی در روز تعطیل با بالارفتن از کوه‌ و جستن از رود، قرارْ از اعضای بدن می‌ربودند تا خللی در برنامه‌ی فعالیتِ سنگین‌شان به‌وجود نیاید که مبادا خطّ ضربان آسایش‌شان قطع شود.

5) گذر عمر؛ چه شعرها، قصه‌ها، مَثل‌ها، فیلم‌ها، ترانه‌ها و ... که درباره‌اش خلق نشده‌اند. چیزی که آن‌قدر به ما نزدیک است که، مثل خیلی چیزهای مهمّ دیگر، نمی‌بینیمش (این بخش جدایِ از مطلب کلّی بیان شده، مفهومی خاصّ هم برای من دارد که مرتبط با این سفر است و در یادداشت‌های شخصی‌ام آن را با یک عکس برای خود ثبت کرده‌ام. اگر برای شما نامفهوم است، بفرمایید تا حذفش کنم! این هم از دموکراسی!).