آفتاب

اسمش آفتاب بود؛ یعنی باید هم می‌بود. چون آفتاب بود می‌توانست پابه‌پای منِ ده‌یازده ساله از درخت بالا برود، یا زیر تیغ آفتاب در دشت‌های اطراف روستا دنبال بره‌ها و بزغاله‌ها بدود؛ مثلاً اگر نازی می‌بود یا فرانک یا چه می‌دانم، آنا، بعید می‌دانم می‌توانست این کارها را بکند. البته چون هردوتایمان شهری بودیم در مقابل خشونت‌های روستا خیلی هم تاب و توان نداشتیم اما این مسئله در آن اقامت‌های چندروزه خیلی خود را تحمیل نمی‌کرد. یکی از سرگرمی‌های ظهرانه‌مان این بود که به باغ کوچکی که ضمیمة خانة پدرومادربزرگ بود برویم تا هم از گرمای تابستان در امان باشیم و هم به‌جای خوابیدن، که برایمان عین وقت تلف کردن بود، به تجسس در گوشه و کنار این بخش از اقامت‌گاهمان بپردازیم.

زردآلوها تقریباً تمام شده بود، خبری از آلبالوها هم نبود، انگورها هم هنوز غوره بود پس توی آسمان چیز قابل‌توجهی نبود مگر صعود گاه‌گدار به ارتفاع پیردرخت‌های زردآلو برای دیده‌بانی دشت‌های اطراف که جو و گندمشان درو شده بود و حالا ته‌مانده‌شان چراگاه گله‌های دمغ از گرمای تابستان بود. در نتیجه مجبور بودیم اکتشافات را بیشتر متوجه زمین کنیم. نقاط بکر در اطراف همین باغ کوچک هم وجود داشت به‌ویژه آن قسمتی که با یکی‌دوتا از خانه‌های روستایی هم‌دیوار می‌شد. حصار باغ بیشتر از درختان سنجد تشکیل شده بود مگر در همین قسمت که پرچین‌های گلی نیمه‌ویرانی داشت، دیوارهایی به عمر شاید چندصد سال که ما از ترس مارهای خیالی لانه‌کرده در آن‌ها خیلی اطرافشان آفتابی نمی‌شدیم.

در یکی از همین ظهرهای تب‌دار که داشتیم دور و بر همان دیوارها می‌پلکیدیم، دوسه‌تا مرغ را دیدیم که خیلی ماهرانه روی تیغة آن‌ها، که جابه‌جا هم ریخته بود و سالم نبود، حرکت می‌کردند و مثل بندبازها هم‌زمان حواسشان به هر دوطرف بود. پس از طی یکی‌دو متر، از محلی که دیوار خیلی آسیب دیده بود و از ارتفاع حدوداً یک‌متری بال‌زنان توی باغ پریدند. این‌ها مرغ‌های خودمان نبودند و از خانه‌های همسایه برای چریدن به باغ ما که تنها فضای سبز آن روستای کوچک بود می‌آمدند. من هم که لابد با خودم فکر می‌کردم چه معنی دارد این چند نفر مرغ برای استفادة مجانی از این امکانات، بدون اجازه و هماهنگی قبلی به این‌جا بیایند با خودم گفتم هم زهرچشمی از این‌ها بگیرم و هم دست به یک آزمایش علمی بزنم، مثل آن پسره که توی کتاب علوم دبستان بود و من هی اسمش را فراموش می‌کردم.

نگاهی به آفتاب انداختم و گفتم: «فکر می‌کنی اینا می‌تونن پرواز کنن؟»

- «معلومه که نه، کی تا حالا دیده مرغ پرواز کنه!»

- «این که دلیل نمی‌شه، من شنیدم که اگر کمکشون کنی، می‌تونن!»

- «یعنی چی؟ چه‌جوری؟»

تند و فرز پریدم و یکی از مرغ‌ها را گرفتم. سیاه‌رنگ بود. نیم‌نگاهی به آفتاب کردم و گفتم: «این‌جوری...» و مرغ را دودستی به آسمان پرتاب کردم. حیوان دوسه متری بالا رفت و بعد قدقدکنان و بال‌وپرزنان سقوطی آزاد کرد. زمین خوردنش همراه شد با قدقدی بلند و فروخورده، انگار هنوز نمی‌دانست چه شده است یا شاید خودش هم باور کرده بود که پرواز کرده است چون همان‌طور گیج و منگ همان‌جا ایستاد تا دوباره به چنگش بیاورم. خندة ریز آفتاب و برق چشمانش تأییدی بود برای ادامة آزمایش. یکی‌دوبار دیگر و خنده‌هایی که بدل به قهقه‌های شادِ کودکانه می‌شد. حتی خودش هم در این آزمایش شرکت کرد. اما چیزی که با قوت گرفتن شادی ما، کم‌رمق‌تر می‌شد، جانِ مرغ بخت‌برگشته بود.

در یکی از سقوط‌های آزاد، مرغِ ما زمین خورد ولی دیگر نه صدای قدقدی از او درآمد و نه از جایش برخاست. این‌بار جای خنده‌ها را سکوت پر کرد. وقتی دونفری بالای سر جنازة مرغِ آزمایشگاهی ایستاده بودیم، رنگِ نگاه آفتاب طوری رفته بود که به‌راحتی می‌شد پی به آشوب درونش برد. طبیعت به من می‌گفت که باید کاری بکنم پس جنازه را برداشتم و ناشیانه سعی کردم همة بار تقصیر را به دوش بگیرم؛ «اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر راحت بمیره، اصلاً چی شد که مُرد، نکنه یه‌وقت مرضی چیزی داشته! خیلی اشتباه کردم، همش تقصیر من بود.» مرغ را نزدیک همان پرچین‌ها، پای یک درخت پیر زردآلو گذاشتم و مقداری برگ و علف و شاخه رویش ریختم. آفتاب انگار نمی‌خواست از آن‌جا برود یا باور کند که همه‌چیز تمام شده است، پس دستش را کشیدم و بردمش داخل خانه.

این‌که باقی‌ماندة آن روز چه‌طور گذشت یا باهم چه حرف‌هایی رد و بدل کردیم را به‌یاد ندارم اما می‌دانم که اصلاً شر و شور روزهای دیگر را نداشتیم و احتمالاً همین برنامه باید تا پایان تعطیلات ادامه می‌داشت تا آن‌که فردای آن روز براساس قانونِ قدیمی بازگشت مجرم به صحنة جرم، دوباره به همان گوشة باغ رفتیم. توی ذهنم دنبال راه‌حلی برای خلاص شدن از جنازة مرغ مقتول می‌گشتم اما مسئلة جدیدی به این قرار پیش آمد که هرچه گشتیم مرغ را نیافتیم! نمی‌دانم کدام سگ یا شغالی و به چه فرمانی با شامه‌اش تا آن‌جا به‌دنبال مرغ آمده و او را با خود برده بود تا شاید شکم خود و احیاناً چند توله‌اش را کمی تسلّی ببخشد اما هرچه بود انگار اصلاً چنان اتفاق تیره‌ای رخ نداده بود و تابستان دوباره شد همان تابستان با آفتاب درخشانش.