نماز، رکعتی 600 تومان

صابون افزایش قیمت چندبارهٔ بلیت قطار در این یک‌سال اخیر به تن همهٔ مسافران این اسب آهنی خورده است. آن‌ها هم که هم‌سفرش نبوده‌اند، جسته گریخته اخبارش را شنیده‌اند. اما آخرین مورد این افزایش قیمت آن‌قدر عجیب می‌نمود که حتی یکی از آیتم‌های خبر 20:30 را هم به خود اختصاص داد؛ پولی در قبال چیزی به نام «خدمات ایستگاهی». یکی از مسئولین شرکت رجا در همان آیتم خبری می‌گفت که بالأخره ایستگاه‌هایی که قطار در آن می‌ایستد هزینه‌هایی دارند مثلاً برای سرویس‌های بهداشتی که این‌ها باید از این طریق تأمین شود.

طبق تجربهٔ شخصی بنده، قطار فقط برای نمازهایی که زمانشان در حین حرکت قطار باشد توقفی 20 دقیقه‌ای می‌کند. در این فاصله شما می‌توانید از سرویس بهداشتی استفاده کنید (اگر به علت تعداد زیاد مسافر قیدش را نزنید)، وضو بگیرید (اگر در قطار نگرفته باشید)، و چند رکعت نماز شکسته‌تان را در نمازخانهٔ ایستگاه بخوانید. بعضی‌ها در این فاصله، سیگاری هم می‌گیرانند. همین.

حالا یک مرور با اعداد و ارقام. در همین رفت و برگشت اخیری که از مشهد به تهران داشتم، مجموعاً 6800 تومان به عنوان «خدمات ایستگاهی» روی بلیت‌ها پرداختم. در سه توقف قطار (یکی رفت و دوتا برگشت)، 11 رکعت نماز خواندم، یعنی هر برای رکعت حدوداً 618 تومان به شرکت معظم رجا پرداخت کرده‌ام. آیا این هزینه‌ها واقعی است؟ تابه‌حال این هزینه از کجا تأمین می‌شده است؟ تکلیف کسانی که اصلاً پیاده نمی‌شوند یا داخل قطار وضو می‌گیرند و به علت بیماری یا کهولت سن و فاصلهٔ زیاد واگن تا ایستگاه همان کنار قطار نماز می‌خوانند، چیست؟ احتمالاً برای آن‌هایی که نماز نمی‌خوانند، این نوعی جزیه محسوب می‌شود!

حالا یک نگاه کلی‌تر. قطار رفتِ ما اسمش هست «صبا تندرو اتوبوسی» (البته فقط اسمش تندرو است چون مسیر مشهد-تهران را در بهترین حالت 10 ساعته می‌رود!) این قطار طبق اطلاعات سایت رزرو بلیت رجا حدود 1000 نفر ظرفیت دارد که معمولاً در فصل تابستان با ظرفیت تکمیل هم حرکت می‌کند. بلیت این قطار 28,000 تومان و خدمات ایستگاهی آن 2,800 تومان است، یعنی در هر حرکت حدود 2,800,000 تومان به درآمد این قطار اضافه شده است. این قطار بین ساعت 15 تا 16 در ایستگاه سمنان توقف می‌کند (شاید به خاطر این‌که به دلیل تعداد زیاد مسافر، ایستگاه‌های کوچک‌تر اصلاً جوابگو نیستند) و حجم چندصدنفری که می‌خواهند در نمازخانه‌ای با چند پنکه سقفی، نماز بخوانند، تجربهٔ ناخوشایندی را برای مسافر به یادگار می‌گذارد.

آیا تناسبی واقعی بین مبلغ اخذشده و خدمات ارائه‌شده وجود دارد؟ برای آن‌که تصویر بهتری از مبلغ 2,800,000 تومان داشته باشید، مثالی جاده‌ای خدمتتان می‌زنم. کرایهٔ اتوبوس‌های V.I.P مسیر مشهد-تهران حدود 48,000 تومان است. این اتوبوس‌ها معمولاً 25 صندلی دارند. یعنی در هر مسیر حدود 1,200,000 تومان کلّ درآمدشان است (قیمت این نوع اتوبوس‌ها هم گویا چیزی بیش از 700 میلیون تومان است). می‌بینید که رجای عزیز با یک ترفند کوچک، برای شبه‌خدماتی که سال‌هاست ارائه می‌شود، چیزی بیش از دو برابر درآمد یک اتوبوس V.I.P را برای نماز خواندن از مسافران گرامی دریافت می‌کند. به این می‌گویند «مدیریت با شیب ملایم»!

فرزندان ابرهه

داخل خرگاه دلش آرام نمی‌گرفت. امشب هیچ چیز را فراهم نمی‌خواست، غیر از اندکی آرامش، و همین را نمی‌یافت. نمی‌دانست این همه تشویش از کجا سرچشمه می‌گیرد، از چه چیزی؟ از اندک مردانی که شاید به کوه‌ها نگریخته بودند و هنوز آن‌قدر جسارت داشتند که فردا در برابر دیدگانش تارومار شوند، مثل ذرات شن صحرا که اکنون بیرون از خیمه زیر چکمه‌هایش قرچ‌قروچ می‌کردند، نه، فردا اگر هم کسانی یارای ایستادن در برابر او را می‌داشتند خیلی قبل‌تر از آن‌که چکمه‌های او به صفوف‌شان برسد، خونشان زیر آفتاب بیابان خشکیده بود.

به آسمان تیرهٔ شبِ صحرا که چلچراغ‌های ستارگان آذینش بخشیده بود خیره ماند. هنوز شک داشت که واقعاً پدری آن بالا هست که نظاره‌گر او باشد یا نه، باور چیزی بود که می‌خواست و نمی‌خواست. می‌خواست تا به بهانهٔ قلیس، امروز این‌جا باشد، یا قبل‌تر به انتقام از صاحبان الاخدود برخیزد، اما نمی‌خواست تا راهش برای قیام علیه امرایش باز باشد، تا امروز و فردا چشمش را بر خیلی چیزها ببندد تا به هدف برسد. اصلاً نمی‌دانست چرا امشب گذشته‌اش این‌گونه جلو چشمش رژه می‌رود. در جوانی از کاهنی که می‌گفتند آمدوشدی با مجوسان هم دارد شنیده بود که چون مرگ آدمی فرا رسد، تمام زندگی‌اش را در چندین لحظه پیش چشم می‌بیند.

در این سرزمین، آفتاب از همان نخستین لحظاتی که سربرمی‌آورد، می‌سوزاند. این‌جا صبح و ظهرش توفیر چندانی ندارد. همین بود که سپاهیان عرق می‌ریختند، چنان‌که گویی در برابر لشکری عظیم صف کشیده‌اند و هراسناک هستند. فیل‌ها ناآرام بودند و ناله می‌کردند. اما کسی آن سوی میدان نبود. از بلندایی که امرای سپاه بر آن قرار گرفته بودند، چند آلونک توسری‌خورده دیده می‌شد که در پهنهٔ بیابان پخش شده بودند و با حرکت به سمت یک مرکز به هم نزدیک‌تر می‌شدند. محلی که تشکیل شده بود از تکه زمینِ خالی دایره‌واری که در مرکزش بنایی مکعبی و کوچک از خشت و سنگ برپا شده بود. همین بود همهٔ آن‌چه وصفش را شنیده بود، پس آن شوکت و قدرت کجاست؟

با دیدن این صحنه لبخندی بر چهره‌اش دوید و کم‌کم بدل به قهقه‌ای شد که سایر فرماندهان و سپاهیان را هم در بر گرفت. خنده‌ای مستانه که با یادآوری تشویش دیشب، طنینش بلندتر هم می‌شد و از پهنای صحرا به آسمان صاف پرواز می‌کرد. فرمان حمله صادر شد و برای آن‌که درسی برای همیشهٔ تاریخ به یادگار بگذارد، امر کرد تا تمام سپاه هم‌زمان به راه افتد. می‌خواست تا نسل‌ها، مادران قصهٔ کوبیده شدن این سرزمین زیر پای سپاهیان ابرهه را برای فرزندان خود نقل کنند. یاد صدای شن‌ها زیر چکمه‌هایش در شب گذشته افتاد، دوباره نگاهی به آسمان کرد، اما آسمان دیگر صاف نبود، روشن هم نبود، تیرهٔ تیره، به سیاهی شب قبل اما خالی از ستارگان، اما نه خالیِ خالی، این‌بار گویی ستارگان به جای آن‌که زینت آسمان باشند، داشتند به زمین می‌باریدند.

امروز سالروز زخمی است که حدود 90 سال قبل، فرزندان ابرهه بر پیکر بقیع زدند. فرقی نمی‌کند، چه 1500 سال قبل، چه 90 سال قبل، چه همین امروز، ابرهه‌ها همیشه هستند، در لباس‌های مختلف؛ گاهی به قامت ترسایان، گاهی مسلمانان(!)، و گاهی هم یهودیان. گاهی هم همراه هم می‌شوند، مثل امروز که عده‌ای زیر پرچم شهادتین، ابرهه‌وار مساجد را ویران می‌کنند و کمی آن‌طرف‌تر هم عده‌ای زیر ستارهٔ داود چشم بر هر آن‌چه هست می‌بندند و به بهانهٔ هدفشان حیات دیگران را هدف می‌گیرند. ای کاش کمی از تاریخ خود بنی‌اسرائیل درس می‌گرفتند، هرچند درس گرفتن هم دیدهٔ بینا می‌خواهد که گویا این‌ها ندارند، پس باید که حزب خدایی باشد تا درس را به آن‌ها بچشاند.

دیدن این اینفوگرافی (با حجم حدوداً 7/5 مگابایت) هم دربارهٔ «یوم الهدم» خالی از فایده نیست.