از کابل تا کالیفرنیا

رمان بادبادک باز (The Kite Runner) نوشتهٔ خالد حسینی، حداقل دو ترجمهٔ فارسی دارد، یکی به قلم مهدی غبرائی در انتشارات نیلوفر و دیگری به قلم زیبا گنجی و پریسا سلیمانزاده در انتشارات مروارید. من اولی را خواندهام. متنِ جذابی دارد که خواننده را همراه خود میبرد و حتماً یکی از دلایل موفقیت این اثر در سطح بینالمللی هم همین ویژگی است. قصد بررسی جامع این اثر را ندارم، فقط چند نکتهٔ محتوایی و ترجمهای بهنظرم آمد که ذکر میکنم.
حسینی، متولد کابل و بزرگشدهٔ امریکاست بنابراین تصاویری که از افغانستان ارائه میدهد، بهغیر از آنها که مربوط به کودکی شخصیتهاست، باید براساس شنیدهها و دیدههای دورادور باشد. شاید بههمین دلیل است که برخی مانند رضای امیرخانی او را به درک نادرست شرایط افغانستان امروز متهم میکنند و میگویند: «حالا میفهمم که در چنین مملکتی، مصلح، چارهای ندارد الا این که خود را از تعصبِ قومی و مذهبی رها کند ... حالا میفهمم که چرا روشنفکرِ اصیلِ افغانی، رمان بادبادک باز را دوست ندارد. این درست که او از هزارهٔ شیعهٔ همیشه مظلوم دفاع کرده است، اما باز هم دامن زدن به اختلاف قومی و مذهبی، برای چنین مملکتی از سم خطرناکتر است ...» (جانستان کابلستان، چ 3، ص 244).
این درست که انسان به جایی که در آن پرورش یافته دل میبندد و این هم درست که اگر خانوادهٔ حسینی به امریکا پناهنده نشده بودند، شاید سرنوشتی مشابه حسنِ بادبادک باز انتظارِ خالد را میکشید اما بهنظر من تصویری که از دیدگاه امیر، بهویژه در فصل 24، دربارهء امریکا ارائه میشود بیشتر نشأت گرفته از داستانهای مصوری چون کاپیتان امریکا و سوپرمن است تا امریکا و امریکایی واقعی. سه نمونه از این تصاویر را ذکر میکنم.
از لحظهٔ ورود امیر و سهراب به سفارت امریکا در اسلامآباد توصیفی مطبوع که حاکی از حسّی آشناست به خواننده ارائه میشود و این حس با ورود به سالن اصلی، قرار گرفتن در برابر دستگاههای تهویهٔ (شاید هم تصفیهٔ) هوا، و نشستن «کنار یک پرچم بلند امریکا» (ص 323) به اوج خود میرسد. امیر برای آرامش بخشیدن به سهراب، و البته خودش، به او میگوید: «نترس. اینها دوستند. راحت باش.» (ص 323). این دوستی احتمالاً در تضاد با دشمنیِ افغانهایی است که سهراب را یتیم کرده، به یتیمخانه فرستاده و مجموعهای از بلاهای باورنکردنی را بر سرش آوردهاند.
ریموند اندروز (سفیر یا کارمند عالیرتبهٔ سفارت) که بهقول امیر سرنوشت او و سهراب در دستهای اوست (ص 324) ابتدا آدمی بسیار خشک و مقرراتی مینماید، یعنی همان تصویری که احتمالاً خیلیها باید از انسان غربی داشته باشند. اما همین فرد که ابتدا به امیر پیشنهاد میکند موضوع پذیرفتن سهراب را فراموش کرده و او را رها کند، در ادامه نقش یک شبهناجی را ایفا میکند و حتی وکیلی هم برای دنبال کردن امر مهاجرت سهراب به امیر معرفی کرده و خودش هم پیگیر قضایا میشود. وقتی امیر و سهراب در حال ترک دفتر اندروز هستند و او از پنجره بیرون را مینگرد، «سربرگرداندم و از روی شانه او را دیدم. اندروز در مستطیل نوری ایستاده بود و با حواسپرتی از پنجره به بیرون زل زده بود، دستهایش بوتهٔ گوجهفرنگی را به سوی آفتاب برگرداند و با محبت نوازشش کرد.» (ص 328). مردی که همراه نور است، در حالیکه احتمالاً بهیاد فرزند مرحوم خود افتاده، با مهربانی بوتهای نوپا را (که بیشباهت به سهراب نیست) نوازش میکند و میخواهد که او را هم با نور آشنا کرده تا رشد کند.
پیشنهاد عمر فیصل (همان وکیلی که اندروز معرفی کرده بود) برای آنکه امیر بتواند سهراب را به فرزندخواندگی بپذیرد این است که مدتی او را به یتیمخانه بفرستند، اما این پیشنهاد به مذاق امیر و سهراب خوش نمیآید، بهویژه دومی. اما وقتی به هتل برمیگردند و سهراب ظاهراً مثل هرشب به حمام رفته، ثریا (همسر امیر) از امریکا زنگ میزند و خبر میدهد که راه آسانتری برای بردن سهراب به امریکا و سپس پذیرفتن او بهعنوان فرزندخوانده وجود دارد. امیر که بسیار خوشحال شده است « از رختخواب بلند شدم و داد زدم: "سهراب! خبرهای خوشی دارم." ... "... ناچار نیستیم تو را بگذاریم توی یتیمخانه، سهراب. من و تو میرویم امریکا. صدایم را میشنوی؟ میرویم امریکا!"» (ص 339).
ترجمهٔ مهدی غبرائی بسیار روان و خواندنی است. البته میدانم که این عبارت اصلاً علمی نیست اما مسئله اینجاست که علم مطالعات ترجمه بر سرِ سنجش کیفیت ترجمه بحثهای تازه و لاینحلِ زیادی دارد، آنقدر زیاد که نمیتوان متنی را با قاطعیت سنجید و بر مبنایی کاملاً بیطرفانه (objective) گفت که خوب است یا نه. من هم وقتی ترجمهای را میخوانم، همانقدر که قابلفهم باشد و خوانشپذیری مناسبی داشته باشد، نمرهٔ قبولی به آن میدهم. هرچند، بهنظر من، این ترجمه نمرهٔ بسیار بالاتری میگیرد. فقط یک مورد را میخواهم در اینجا ذکر کنم که بهنظر اشتباهی فاحش میآید. در صفحهٔ 325 آمده است:
"«شما مسلمانید؟»
«بله.»
«به آیینتان عمل میکنید؟»
«بله.» در حقیقت یادم نمیآمد که آخرین بار کی سر به مُهر گذاشتهام."
با توجه به آنچه در صفحهٔ 15 آمده است، امیر پشتون و اهل سنت است پس «سر به سجده گذاشتن» در این جمله صحیحتر است. متن انگلیسی هم مؤید این مطلب است: